‏نمایش پست‌ها با برچسب بیدل خوانی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بیدل خوانی. نمایش همه پست‌ها

وقت است کنیم گریه با هم





وقت است کنیم گریه با هم 

ای شمع!

شب است روز ِ ما هم

دوریم ،

       جدا ز دامن ِ یار، چون دست ِ شکسته از دعا

هم

از کوشش ِ نارسا مپرسید

ما را نرساند تا به ما هم

بر جوهر ِ تیغ ِ خَم منازید

سر می فکَنَد قد ِ دو تا

هم

بیدل


موج گل بیتو خار را ماند



صبح، شبهای تار را ماند


به فسون ِ نشاط 


خون شده ام، نشئه من خمار را ماند.


بیتو آغوش گریه آلودم


زخم ِ خون-در-کنار را


ماند


محو یاریم و آرزو 


باقی است وصل ما


.انتظار را ماند


"بیدل"



چرا نزدیکتر از دوری؟

ای بسا معنی که از نامحرمی های زبان
با همه شوخی مقیم پرده های راز ماند
بیدل


شروع ارادتمندی ام به ابوالمعانی بیدل به چهار-پنج سال پیش بر می گردد. کوه و کتل شعرش و البته شخصیت اش همواره من رو به سیر در اندیشه و شعرش واداشته. در گودر به لطف دوستان، می خوانم و همخوان می شود، سال پیش هم به لطف عده ای از دوستان افغان، دکلمه خوانی بیدل را باب کردیم. اگر چه کار تازه ای نیست و مرحوم سید حسن حسینی تمام قریب به سه هزار غزل بیدل را خوانده اند و می توانید از انتشارات خانه شاعران تهیه اش کنید. 
بیدل را به سبک خودم می نویسم و می خوانم، انتخاب موسیقی هم اغلب بر پایه معنی غزل است و خیلی هم به چیزی به نام "حرمت" 
غزل و شعر کلاسیک و از این دست معتقد نیستم.  با هر خوانش نسخه ای از غزل را هم می گذارم که سمعی باشد و بصری.