دامن خود گرفته ام، می نگرم تو می روی
I was just thinking (Max Richter)
به آ، هنوز آیینه صیقل-خواه ِ زانوی تو می آید
جنونی با دل گمگشته از کوی تو می آید
دماغ ِ من پریشان است؟
یا بوی تو می آید؟
رم ِ طرز ِ نگاهت، عالم ِ ناز دگر دارد- خیال است
اینکه در اندیشه آهوی تو می آید
ندانم دل
کجا می نالد از درد گرفتاری، صدای چینی از چین های گیسوی تو می آید
گل ِ باغ ِ چه نیرنگ است تمهید ِ جنون من که بر خود
تا گریبان می درم
بوی تو می آید
اگر بر خود نپیچم بر کدامین
وضع؟
دل بندم! در این صورت به یادم پیچش موی تو می آید
من و بر آتش دل پاشیدن؟ چه حرف است این؟
جبین هم گر نم آرد، شرمم از خوی تو می آید
چو شمع از تیغ تسلیم وفا
گردن مکش بیدل، اگر سر رفت گو رو
رنگ بر روی تو می آید
فرصتم من، فرار خواهم کرد
گر کمال اختیار خواهم کرد
نیستی
آشکار خواهم کرد: جیب هستی قماش رسوایی است
به نفس تار تار خواهم کرد
صفر چندی گر از میان بردم یک خود را
هزار خواهم کرد
دور گل گر گذشت گو بگذر
یک- دو ساغر
بهار خواهم کرد
صد فلک انتظار می بالد، با که خود را دچار خواهم کرد؟
آسمان، سرنگون ِ بیکاری است، من که هیچم
چکار خواهم کرد؟ بیدل!
از صحبتم کنار گزین
فرصتم من! فرار خواهم کرد
موسیقی:
Magic of the Evening
در سینه بی خیالت رقص نفس محال است
در پیچ و تاب گیسو تا شانه را عروسی است
سیر سواد زنجیر
دیوانه را
عروسی است
بی گریه نیست ممکن تعمیر ِ حسرت دل، تا سیل می خرامد:
ویرانه را عروسی است
بازار ِ وهم گرم است از جنس ِ بیشعوری
در بزم خوابناکان
افسانه را عروسی است، زان ناله ای که زنجیر در پای شوق دارد
فرزانه را ندامت
دیوانه را عروسی است
در سینه بی خیالت، رقص نفس؟
محاااال است
تا شمع جلوه دارد
پروانه را عروسی است
بیدل چرا نسوزم شمع وداع هستی؟
زان شوخ آشنایش
بیگانه را عروسی است
توان گر پای تا سر اشک شد، نتوان چکید اینجا
کسی، در بند غفلت مانده ای چون من
ندید اینجا
دو عالم یک در باز است و می جویم کلید اینجا
سراغ منزل مقصد مپرس
از ما زمینگیران، به سعی نقش پا راهی نمی گردد سفید اینجا
به دل نقشی نمی بندد که با وحشت نپیوندد!
نمی دانم
کدامین بی وفا آیینه چید اینجا
گواه ِ کشته تیغ نگاه ِ اوست، حیرانی
کفن بر دوشی ِ بسمل بود:
چشم ِ سفید اینجا
هجوم ِ درد پیچیده است هستی تا عدم
بیدل! تو هم گر گوش داری
ناله ای خواهی شنید اینجا
موسیقی: à côté de la silhouette - Eleni Karaindrou - Ulysses' Gaze
جدا ز یار به خود روبرو شدن ستم است
ستم شریک من یأس خو شدن
ستم است
حریف عذر هزار آرزو شدن ستم است
دلی است در بغلت، بو کن و تسلی باش
چو آهوان زهوا
نافه جو شدن ستم است
مرا، به حیرت آیینه رحم می آید،
طرف به اینهمه زشت و نکو شدن
ستم است
ز بس گداخته ام از نظر نهان شده ام
هنوز پیش میان ِ تو مو شدن
ستم است
به هجر زنده ام آیینه پیش من مگذار جدا زیار،
به خود روبرو شدن ستم است
ز خویش در نگذشته است هیچ کس
بیدل! به وهم دور مرو! بر من او شدن ستم است
موسیقی: زار، آلبوم تمام تو. هوشیار خیام، امیر اسلامی
ز سایه پیشتر افتاده است دیوارم
حباب وار که کرد اینقدر گرفتارم
سری ندارم و زحمت پرست ِ دستارم
ز ناله چند خجالت کشم؟؟
قفس تنگ است، به بال ِ بسته چه سازد گشاد ِ منقارم؟
هزار زخمه چو مژگان
اگر خورند بهم ، نمی برد چو نگه بی صدایی از تارم
به راه سیل ِ فنا خواب غفلتم بر جاست
گذشت قافله و
کس نکرد بیدارم
ز انقلاب بنای نفس مگوی و مپرس
گسسته بود طنابی که داشت معمارم
بیدل
اشتراک در:
نظرات (Atom)


